تازه مهرباني هم نيم نگاهي بيش نيست
نيمي بر آتش
نيمي بر خاكستر
و نگاهِ دو نيم شده مي چرخد
به ديدارِ همه سو
و مي چرخد
و مي چرخد
و چرخش ناگهان خيره مي شود بر نگاهِ دونيم شده
و مي ماند و مي ماند و مي ماند
تا چشمي دوپاره شود
خيره بر چرخش
هم خيره بر نگاهِ دو نيم شده
و مي گردد ومي گردد و مي گردد
و خاكسترِ پراكنده مي گردد
و آتشِ گر گرفته مي گردد
مهرباني يِ گردنده
دو پاره از نگاه را به هم مي دوزد
تا نيم نگاهي شود .
بينِ آمدن و نيامدن
پيشِ پايِ تان را بپاييد
كه يك باره مي خوريد به يكي از اين واژه هايِ بي دست و پا
كه اين روزها فراوان اند
كه هر يك را كه نگاه مي كنيد
انگار ديگري را ديده ايد
و هوشار اگر نباشيد
كارتان مي شود رفتنِ از اين سو به آن سو
چه كنيد ؟
دل مي دهيد به گفتارِ اين واژه هايِ گيج
يا مي نشينيد كنارِ سرگيجه
كه انگار از ديگران هوشيارتر است
كه نشسته .
اين توفان با اين دريا چه مي كند
دريا كه دريا باشد
توفان كه توفان
آشوبی در این سو
آشوبی در آن سو
و درهمِ اين سو و آن سو
مي ماند دريا و سو سو
که مي زند
اين سو در آن سو
آن سو در اين سو .
۷7/7/۱۷
اين توفان با اين دريا چه مي كند
دريا كه دريا باشد
و توفان كه توفان
اين سو را که بردارد ببرد آن سو
اين سو كه اين سو باشد
آن سو هم باز اين سوست
مي ماند دريا
كه بايد موج هايش را شانه بزند
رنگِ گرفته يِ درهم اش را آبي كند
و باز دريا باشد .
۷۷/7/۱۶
تو سايه و خاكستر
تو
ـ بودي ؟
ديده بودم ات
سايه
ـ بود يا نه ؟
خاكستر
ـ اين يكي انگار …
تو سايه و خاكستر
ـ چي يادم بود
ـ چي يادم نبود .
۷۵/6/۱۱
اين جا باران به تازه گي نامش را دانسته
و تا دانسته باريده و رفته زيرِ باران
و تر شده
و تازه شده
و باريده و
باريده و
باريده
و هر كه كه ديده
دويده و
رفته زيرِ باران
و تر شده
و تازه شده
اين جا باران به تازه گي زيرِ باران مي بارد .
۷۷/10/۲۶
اين ها همه سخن مي گويند
از هم اين هايي كه پيشِ چشمِ شان
يا بوده اند
يا هستند
يا خواهند بود
و پيرامونِ شان مي توانسته
يا مي تواند
چيزي نزديك به هم اين چشم اندازِ پيشِ رو
ـ شايد هم خيلي دور باشد
مي گويند
از اين جا
از آن جا
از دور
از نزديك
و اين ها همه راست اش برايِ اين است كه سخني گفته باشند
بي آن كه از سخن گفته باشند .
1377
باران اگر كه بنويسي
و بنويسي كه هر كه نيامد
كارش در آمده
چه بايد اين همه بارانِ شسته و رفته را
ـ هرچه زودتر كه سرما نخورند
بگیرد
در آغوش بكشد
بياورد اين جا
كنارِ اين ابرهايِ بي دست و پا
و با هر چه كه مي شود رويِ ابر نوشت
بنويسد
يا بدهد بنويسند :
بارانِ نيامده هم باران است .
باراني در چشمان اش
باراني در دستان اش
يكي چشم به راه ديگري
باران مي بارد
بر
چشمان
دستان
وراه .
۷۷/10/۱۱
ببين !
به هم اين ساده گي كه از تهِ دل ات مي خواستي بگويي
گفتن آمده بود ايستاده بود ميانِ راه
و تو ته دل ات را پاك مي كردي
از هر چه گمان كه مي شد كه سبز شود سر راه
گفتن گلويش را نگاه مي كرد كه خشي ، گيري ، چيزي نداشته باشد
و خواستن آماده بود تا خودش را پرتاب كند
و هر چه لبخند كه بود همه روانه بودند سويِ تو
و دل تويِ دلِ كسي نبود
يكي اگر هوشيار بود
مي شد به گردد و يك دلِ بابِ دل
براي خودش پيدا كند
و يواشكي بگذارد و برود .
1376
اين پرهايِ شكسته دستِ شما باشد
مداد كه گفتيد نداريد
و اين ياد آوري
كه هر چه كه شنيديد ننويسيد
كه هر چه كه ديديد ننويسيد
هي مي آيند و مي گويند و شما مي بينيد و مي شنويد
هي مي آيند و مي گويند و شما مي شنويد و مي بينيد
و هم اين است
همه هم اين است
و اين يادآوري
كه خستگي كه آمد
و آن ها كه رفتند تا خستگي را در كنند
و درست هم آن جا
مداد كه گفتيد نداريد
با هم اين پر هاي شكسته
و رويِ هر چه كه شد بنويسيد :
از آن چه كه
نه ديده ايد
نه شنيده ايد .
اين پرهاي شكسته دستِ شما
ـ باور كنيد كسي رو هم بر نمي گرداند
باران كه بايست مي باريد
ـ اين را كه يادداشت كرده ايد ؟
كمي سرش را خم كرد و بايست را جا گذاشت
اين پرها درست است كه شكسته اند هنوز هم مي نويسند
ـ اين را هم يادداشت كرده ايد ؟
ميانه راهيم
باران نباريده
بايست جا مانده
اين پرها هم كه شكسته
ـ دلِ تان نگيرد
باران براي باريدن است .
۷۷/4/۶
از اين سو
كه ناگهانِ لبخندي و بي سويي و باراني كه مي گردد
و سپس سرشاريِ شاديِ شادابي
كه يكي يادش مي آيد كه اين سوست
كنارِ آمدنِ پاشيدن
و ازپري مي تراود اين همه
كه سر زده كنارِ ناگهان است
كه بارانِ گرديدن در مي گيرد
و آمدن است
و ياد است و سرشاري
و يكي و لبخندي
و شادي سپس است
و سو كه شاداب است از رها شدن از اين
و سپس تر
كه درهم شده اند همه يِ آمده ها
سويي سر مي زند از بي سويي .
۷۷/12/۴
روشن كه مي شود
ديدن كه شدني مي شود
ديدار كه دست مي دهد
ديدني ها كه از هر سو سرك مي كشند
و باز هم
مي افتند
بر مي خيزند
مي آيند
مي روند
مي گويند
مي شنوند
مي ايستند
مي نشينند
وباز هم
پيدا مي شوند
پنهان مي شوند
كوچك مي شوند
بزرگ مي شوند
و باز هم
كه روشنايي را ديده است ؟
دستور :
ببينيد از اين جا پي يِ اين پرها را كه بگيريد
شايد به باريدن برسيد
پر هم كه مي دانيد هم سايه يِ پريدن است
بگرديد پي يِ پريدن
بپريد
بپريد و بگرديد دنبالِ پري كه هم سايه اش خانه نيست
و پهن شده رويِ زمين
پرِ افتاده هم كه مي دانيد هم مي تواند از باريدن باشد
هم مي تواند از پريدن
از اين جا را ديگر خودتان مي دانيد ( بايد بدانيد ؟ )
گزارش :
رفتيم از اين پر به آن پر بي دردسر
نه پريدن نه باريدن پرِ افتاده تا بخواهيد
گفتيم چه كنيم و شادي كرديم و پر در آورديم و پر زديم
نه همسايه ديديم نه باريدن
شادي ديگر نمي آمد
پر هامان ريخت
پياده راه افتاديم آمديم .
26/5/78
دستور :
ببينيد از اين جا
از يك جايي از اين جا
پر كه مي دانيد ( ؟ )
هم مي تواند از باريدن باشد
هم مي تواند از پريدن
راه مي افتيد
پر كه مي دانيد ( ؟ ) مهربان بايد باشد
مهرباني هم زياد نمي تواند دور شود
پيدايش مي كنيد
و اين پر ها را يكي يكي بر مي داريد
مهرباني را هر جا كه خواست مي بريد
بر مي گرديد شادي مي كنيد
پر در مي آوريد مي پريد .
گزارش :
رفتيم پريديم
پر در آورديم
بر گشتيم تا پيش از مهرباني
ديديم كه خيلي نزديك ايم
پر هامان را ريختيم
پياده راه افتاديم
آمديم .
۷۸/5/۲۶
ساده است
از يك ندانستن
كه مي شده نخواسته باشد
و يك نخواستن
كه مي شده
ندانسته باشد
باراني كه اين همه اين دست آن دست مي كرد
برايِ باريدن
دل مي كند نمي بارد
هم اين است
كه سرزمينِ نه
هنوز هم تش نه است .
۷۸/۳/۱۱
آن جا كه باران پس پس مي رود
تا از شانه يِ يك ابر ِ تازه ابر شده
پرتاب شود ميانِ آبي هاي پشتي
و باريكه يِ سرخي از روزنِ پديد آمده بيرون بزند
و يكي اين پايين
انگار كه نه مي ديده نه گوش مي كرده
يك باره بپرد ميان :
كه مي گفتي
و يادآوري
كه فردا هم هست
كه اگر رنگِ چشم ها يِ تو نبود
كه آسمان سر ريز كند و بپاشد رويِ دامنه اش
و غرشِ اين يكي
كه در سياهي ي ابري درهم
دست گذاشته رويِ چشم هايش .
آبي ديده مي شوي
چه پرِ باران باشي
چه پرِ نيلوفر
آن كه پر پر مي زند اين جاست
چه كار داري كه رنگ اش به آبي مي خورد يا نه
بارانی می بارد
همه فراموش می شوید .
۷۸/۷/۱۴
آبي ديده مي شوي
اين جا كه تاريكي پنهان ات مي كند
اين سويِ باراني كه
مانده كه ببارد
يا نبارد
دريا دلي كن اي آبي !
۷۸/8/۱۴
اين جا
پر از كنارِ شانه يِ تو به آرامي ( تندي ) مي گذرد
گوش ات را بياور نزديك تر
بينِ خودمان باشد آب از آب تكان نمي خورد
این مي تواند ( ؟ )
پرِ ريخته يا شكسته يِ پروازي
پريدني
و يا نه
بازيچه يِ باد كوچكي جلويِ خانه اشان
و يا همان پري باشد
كه دستِ يكي بوده
كه خيلي پيش تر
داشته دنبالِ چراغ مي گشته
لايِ كوزه هايِ شكسته .
اين پنجره
هم اين كه نيمه باز است
و اين آواها را از بيرون
مي گيرد مي آورد اين جا
اين همه بايد و نبايد
كه نيامده مي پرند به هم
و هر كه را كه دمِ دست باشد داور می کنند
كه بايد ونبايد كند
و تا بيايي بداني چه دا رد مي گذرد
شده اي يك پايِ درگیری و
مي گردي كه يكي را پيدا كني كه داور شود
و داوري بين بايد و نبايد
يا نشاندنِ يكي و بر كشيدنِ ديگري است
كه ناچار مي كند همه را ، كه بگردنددنبالِ يك داور ديگر
يا وا نهادنِ هر دوست
كنارِدستِ شايد
كه تا مي آيد بايستد كنارِ پنجره
هرچه باید است و نباید
با هم فریاد می زنند :
اين هم داور
اسفند 78
اسفند
|